مرکز کیه پس؟
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:51
ساعت شش عصر سوار متروی تجریش میشوم و له میشوم طبق معمول. مردم بین غرهایشان چیزهایی میگویند درباره اینکه اینهمه آدم از کجا آمدهاند و چه میخواهند از جان مسیر هر روزهی آنها ولی سوال اصلی این است که خود فرد آنجا چه میکند و چه میخواهد از مسیر هر روزهی هزار آدم دیگر. مثل وقتی میگوید "هر کی رو میبینی لباسه...
مسمومِ ساعت پنج
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 7:24
مینخوابی؟ میاد و نمیبره. کاش نیاد و من ببرمت. میشه فردا بیدار شی و هیچی یادت نباشه؟ متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخ...
۱۷
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 11:38
از مهمونی چند شب پیش، یه عالمه بادکنک مونده رو دیوار اتاقم. یه میلهست و بادکنکا مرتب بهش آویزونن. چهل تا بودن. هر دو ساعت یه بار یکیشون با صدای بدی میترکه و یا از خواب میپرم یا از جا. هم این بادکنکا باید تموم شن، هم فکر تو. تا این رنگی رنگیها رو دیوارن حق داری تو سرم بمونی. بعدش بادکنکهاتو جمع کن و ...
چرا آخرش اینجوری میشه همش؟
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 19:05
یه روزم میاد که دیگه یه بار دیدنت، دو ماه بعدمو نمیسازه. یه روزی که نه با بوی چمن یادت میافتم، نه با لگد کردن پای کسی موقع راه رفتن. تو خیابون بین جمعیت یهو واینمیستم که "بوی اون میاد". اون روز دیگه اموجیهام زوج نیست و آهنگهای مورد علاقه تو توو گوشم پلی نمیشه و حتا «توو» رو هم با دو تا «و» نمینویسم....
۱۵
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 9:13
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
۱۶
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 9:13
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
۱۴
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 9:12
از امشب تا ته قصه والس، از امشب تا ابد، شَل وی دنس؟
شوق بیهدر را
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
من حتی با بیرون کشیدن کتابهای فلسفهی مامانم و تاریخِ بابام از انباری و پاک کردن گرد و خاکهاشون ذوق میکنم، خودت تصور کن وقتی تو رو میبینم چه حالی میشم.
میدانی گند خواهد خورد به حالت؟ میدانم.
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
حواسش بود دود سیگارش سمتم نیاید، دوبار جایش را عوض کرد. حرفهایی زد که نمیخواستم بشنوم. دید نفس نفس میزنم و بیصدا برایم آب خرید. گفتم مرسی؛ گفت چرا؟ صدایش زدم؛ گفت جانم؟ خداحافظی که کردیم و مسیرمان جدا شد، برگشتم و نگاهش کردم. دیدم او هم برگشته و لبخند میزند. حرفهایی زده بود که نمیخواستم بشنوم
تو ساعتی ننشستی
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
قرار گذاشته بودیم روزی نیم ساعت باهم فلسفه بخونیم. گفته بود ما که تنبلتر از اونیم که تنهایی حرکتی بزنیم. الان یک ماه گذشته و حتا یک صفحه هم پیش نرفتیم. بهش گفتم شبیه شخصیتهای در انتظار گودو شدیم. گفت از استراگون بدم میاد. گفتم اون اتفاقا تویی. هی میخوای بری و نمیری. نمیتونی. خندید و باز سرش رو کرد ت...
هفتاد و یک
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
این که یکی زندگیِ شما رو زندگی کنه خیلی حس داغونیه. داغونتر اونه که عاشقش باشین و نتونین اون جوری که باید و شاید بهش حسادت کنین. نفهمین دوست دارین به جاش زندگی کنین، یا باهاش. مدوس جمعه ۱۲ خرداد ۹۶ ۲۰:۰۶
۷۵
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
چند وقته دارم سعی میکنم با دوستام حرف بزنم. ریزِ حرفام با کسی که دوسش دارم رو بهشون میگم. میگم امروز تو دانشگاه چه اتفاقی افتاد و بعدشم هر هر میخندم. هی میگم و میگم. حالِ بدی که بهم دست میده به درک، دیگه روزی ده بار ازشون نمیشنوم که "تو چرا هیچی از خودت نمیگی؟" یا "باید حرف بزنی تا حالت خوب
?Et si je rêve encore de toi
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
از هوش می
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
به قدری خواندمت که لا به لای صحبتهای عادیام هم جملههای تو بیرون میریزد. میخوانم میخوانم میخوانم تو خواندن منی. مدوس جمعه ۱۹ خرداد ۹۶ ۰۲:۱۸
۷۹
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
کی فکرشو میکرد، من که مَجاز همه زندگیمو گرفته بود، واسه تو این همه واقعی بشم؟
کاش یکی بود عکسی از ما میگرفت
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
عکس منو گذاشته پروفایلش، میگه من خود توام. وقتی میگم زندگی هنوز فلان، منظورم اینه. هر چی فکر میکنم میبینم هیچی نمیتونه اندازه این توضیح بده منو. دقیقا باید تو اوج قطع شه و دقیقا باید هول کنم و باید دقیقا با صدای ویکتور بگم "دو فورگیوْ می" رو. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی
ژو سِ پَ
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:41
چرا همیشه دیر رسیدم؟ چرا همیشه ساعتهای اشتباهی اومدم؟ چرا همیشه شدم «دختر خوبِ روزهای بد»؟
ویک؟
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 15:29
امیلی روزی سه بار صورت ادوارد رو با دستاش قاب میگیره و تو چشماش غرق میشه. میگه «دستقیچی، مگه میشه قلبی که نمیزنه، بازم بشکنه؟»
پاشای درون
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 5:28
با پاشای لانتوری همزاد پنداری کردید یا به این جملهاش که "اگه منو دوست نداشت چرا میخندید؟" گفتهاید عجب آدم احمقی؟ من جزء دستهی دوم بودم. تا اینکه امروز به خودم آمدم و دیدم طی دو هفته گذشته تمام فکرم شده "اگه دوسم نداشت چرا کنار من راه میرفت وقتی دوستش پشتمون بود؟" و "چرا هرچیزی میگفت به من نگاه میکرد...
مُو
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 5:28
نیستی ولی من هنوز از پارکوی تا انقلاب را پیاده متر میکنم. مثل دفعههای اول زانو درد نمیگیرم دیگر؛ ولی دلم چرا. صدای قلبم در جای خالیات میپیچد. گوشهایم سوت میکشند.